سوره حجر
ترجمهٔ صفحه ۲۶۵
آنگاه كه بر او داخل شدند و گفتند: سلام. ابراهيم گفت: ما از شما مىترسيم.
گفتند: مترس، ما تو را به پسرى دانا بشارت مىدهيم.
گفت: آيا مرا بشارت مىدهيد با آنكه پير شدهام؟ به چه چيز بشارتم مىدهيد؟
گفتند: به حق بشارتت داديم، از نوميدان مباش.
گفت: جز گمراهان چه كسى از رحمت پروردگارش نوميد مىشود؟
گفت: اى رسولان، كار شما چيست؟
گفتند: ما بر سر مردمى گنهكار فرستاده شدهايم.
مگر خاندان لوط، كه همه را نجات مىدهيم،
جز زنش را كه مقرر كردهايم كه از باقىماندگان باشد.
چون رسولان نزد خاندان لوط آمدند،
لوط گفت: شما بيگانهايد.
گفتند: نه، چيزى را كه در آن شك مىكردند آوردهايم.
ما تو را خبر راست آوردهايم و ما راستگويانيم.
چون پاسى از شب بگذرد، خاندان خود را بيرون ببر. و خود از پى آنها رو و نبايد هيچ يك از شما به عقب بنگرد. به هر جا كه فرمانتان دادهاند برويد.
و براى او حادثه را حكايت كرديم كه چون صبح فرارسد ريشه آنها بركنده شود.
اهل شهر شادىكنان آمدند.
گفت: اينان مهمانان منند، مرا رسوا مكنيد.
از خداوند بترسيد و مرا شرمسار مسازيد.
گفتند: مگر تو را از مردم منع نكرده بوديم؟